در زمان آمدن امام به پاریس، رابط اصلی آقای دکتر بود/علائق شخصی دکتر حبیبی قرآن، کتاب و موسیقی بود

0

به گزارش گروه فضای مجازی خبرگزاری میزان، روزنامه شرق به مناسبت چهارمین سالگرد درگذشت دکتر حسن حبیبی که از ابتدای انقلاب مشاغلی چون عضویت شورای انقلاب، وزیر فرهنگ و آموزش عالی دولت شورای انقلاب، عضو حقوق‌دان و سخنگوی شورای نگهبان، عضو شورای بازنگری قانون اساسي در سال ٦٨، معاون‌اولی دولت‌های سازندگي و اصلاحات و ریاست فرهنگستان زبان و ادب فارسی را برعهده داشت، با خانم «شفیقه رهیده» همسر آن مرحوم به گفت‌وگو نشسته است که گزیده آن را  در ادام همی خوانید.

*من با ایشان در فرانسه آشنا شدم. زمانی، ایشان برای گروه‌های مختلف سیاسی که در پاریس بودند در خانه ایران، واقع در شهرک دانشگاهی پاریس سخنرانی می‌کردند. در این سخنرانی‌ها، همه اقشار حضور داشتند. اولین‌بار که ایشان را دیدم در جریان یک سخنرانی بود که دکتر حبیبی در رابطه با «مولوی، شاعر متعهد عصر خود» صحبت می‌کرد و با توجه به ازدحام جمعیت، من که دیر رسیده بودم، ناگزیر، در انتهای سالن ایستاده گوش می‌کردم. احتمالا سال ٤٩ یا ٥٠ بود.

*دکتر در ایران تحت نظر بود و ظاهرا به‌خاطر فعالیت‌های سیاسی‌ای که داشتند، یک یا دوبار ساواک به منزل پدری ایشان آمده بود. ایشان در انتشار پیام دانشجو در دانشگاه تهران نقش داشت و ضمنا مکاتباتی نیز با دکتر مصدق داشت که موجود است.

*دکتر شریعتی قبل از فوت پیش ما آمدند و مدتی را در منزل ما اقامت داشتند که این مربوط به سال ٥٦ است. دکتر شریعتی ابتدا به پاریس رفت و از آنجا به منزل ما در جنوب فرانسه آمد. ایشان حدود ١١ روز منزل ما بودند و برنامه‌ریزی می‌کردند که به صورت دائم در آن شهر زندگی کنند. این برنامه‌ریزی را با آقای دکتر حبیبی انجام می‌دادند و شب تا صبح نیز در اتاقی که کتابخانه دکتر بود می‌نشستند و کتاب می‌خواندند. ما یک خانه کوچک ٦٠ یا ٧٠ متری داشتیم، ولی یک اتاق آن کتابخانه آقای دکتر بود که دکتر شریعتی همان‌جا می‌خوابید و همان‌جا نیز از کتاب‌ها استفاده می‌کرد. در این مدت شاهد سیگارکشیدن زیاد او بودیم، طوری که کبریت نداشت و سیگار را با سیگار روشن می‌کرد.

*در زمان آمدن امام به پاریس، رابط اصلی آقای دکتر بود. خیلی‌ها به اشتباه فکر می‌کنند که امام خمینی وارد خانه ما شدند در‌حالی‌که ما در پاریس زندگی نمی‌کردیم و در یکی از شهرهای جنوب فرانسه بودیم که تقریبا ٩٠٠ کیلومتر با پاریس فاصله دارد. آقای دکتر به‌عنوان امین امام مطرح بودند و امام ایشان را از قبل می‌شناختند و با هم در ارتباط بودند.

*امام مدت کوتاهی در پاریس اقامت داشتند و همسایه‌ها بر اثر رفت‌وآمد متوجه موضوع شدند. خانم آقای غضنفرپور که فرانسوی بود و زبان فارسی را خوب می‌دانست و معلم بود، یک خانه پدری در نوفل‌لوشاتو داشت که در واقع منزل ییلاقی ایشان در نزدیکی پاریس بود. آن خانه را در اختیار امام و همراهانشان گذاشتند اما بعدها آرام آرام جمعیت آن‌قدر زیاد شد که خانه روبه‌رویی را نیز اجاره کردند.

*ما ٩٠٠ کیلومتر از پاریس فاصله داشتیم. یک شب تا صبح یا صبح تا شب باید این مسیر را با قطار می‌رفتیم. بنابراین یک آپارتمان کوچک در منطقه‌ای نزدیک نوفل‌لوشاتو اجاره می‌کردیم و با مترو و اتوبوس خود را به نوفل‌لوشاتو می‌رساندیم. صبح تا غروب در نوفل‌لوشاتو بودیم و غروب به آن آپارتمان برمی‌گشتیم. من هم بیشتر با بیت امام در ارتباط بودم؛ یعنی از وقتی که آمدند، با خانم امام و همین‌طور خانم حاج احمد آقا در ارتباط بودم.

*تقریبا همان روزی که آنجا وارد شدیم امام را دیدم و قبلا ایشان را ندیده بودم. آن زمان حدود ١٠ یا ١٥ نفر بیشتر آنجا نبودند.

‌ کارهای مربوط به خانه امام در پاریس – مثلا خرید – را اوایل آقای دکتر انجام می داد، در واقع چند روز اول.

*آخرین خاطره من از امام در پاریس مربوط به همان شبی است که امام به سمت فرودگاه حرکت کردند و در آنجا سپردند که از خانواده امام، خانم‌ها همه می‌مانند و آقای اشراقی هم ماند. همه خانم‌ها بعدا آمدند. آقای اشراقی که داماد امام بود، به دستور ایشان ماند برای رتق‌وفتق امورات.

*آن روز که به ما گفتند شما نمی‌توانید سوار هواپیما شوید، ما فاتحه همه چیز را خواندیم و تقریبا اینها وصیت خود را نوشتند.

*سال ٥٨ به ایران آمدم. زمان رفراندوم در پاریس بودم و در آنجا رأی دادم.

*آقای دکتر خیلی اهل پست و منصب و این چیزها نبود ولی به‌هرحال ارتباطاتی با امام داشتند. هرازگاهی نزد امام می‌رفتند و یکی، دو بار هم امام شماتت کردند که چرا ایشان وارد کارهای اجرائی نمی‌شود. یک ‌بار دکتر خیلی ناراحت بود و به من گفت من نزد امام رفتم و ایشان با عصبانیت به من گفت معلوم هست شما کجا هستی؟ این مربوط به همان دوره‌ای است که بنا بر دستور امام شروع به نوشتن قانون اساسی کردند و آقای دکتر یک ارتباط عاطفی با امام پیدا کرده بودند. تقریبا هر روز با امام چندساعتی را می‌گذراندند زیرا امام متن را اصلاح می‌کرد.

*زمانی که وزیر دادگستری بودند، یکی از بزرگ‌ترین کتابخانه‌ها را در وزارت دادگستری تجهیز کردند. از جمله، کتاب‌هایی به زبان فرانسه و نیز هر نوع کتاب مهمی که در رابطه با حقوق و مسائل مرتبط بود فراهم کردند.

*دکتر حبیبی شخص آرامی بود و ممکن بود با یک جریان همراهی کند و در جاهایی هم فاصله بگیرد. نکته این بود که دکتر از هر افراطی پرهیز می‌کرد. تا جایی که ایشان هم از سیر بدشان می‌آمد و هم از پیاز و می‌گفت این هم افراط است و از هر نوع افراطی بدش می‌آمد. در عین اینکه ایران را دوست داشت، به‌شدت مخالف این بود که دین را کنار بگذارند و به جریاناتی بچسبند که فقط ملیت را در نظر بگیرند.

*ایشان هیچ‌وقت خاطرات نمی‌نوشت. اما رایزنی می‌کرد و پیش آقای هاشمی خیلی درددل می‌کرد و ارتباطش با آقای هاشمی خیلی نزدیک بود و به ‌طور مرتب آقای هاشمی را می‌دید به غیر از این اواخر که مریض‌احوال بود.

*رئیس دفتر آقای هاشمی به من گفت ایشان زمانی گفته بود الان هشت سال است نتوانسته‌ام براي زیارت آقا امام رضا(ع) به مشهد بروم. گفتند چرا؟ جواب داده بودند برای اینکه وقتی من می‌خواهم بروم که تنها نمی‌توانم بروم هشت نفر پشت‌ سر من می‌آیند؛ از راننده و محافظان. این چه زیارتی است که من از پول دولت بخواهم هزینه هشت یا ١٠ نفر دیگر را که هیچ ربطی به زیارت من ندارند، بدهم که می‌خواهم به زیارت امام رضا(ع) بروم، اسم این زیارت نیست. در نتیجه نمی‌رفت، برای اینکه از اموال دولت هزینه نکند، نمی‌رفت.

*در مورد سفر خارجی وقتی به او فهرست افراد همراه را می‌دادند، خود آقای دکتر یکی‌یکی چک می‌کرد و اگر مثلا ١٢ نفر بودند ممکن بود آنها را برساند به پنج نفر. هرگز هم برای سفرهای داخلی از هواپیماهای خصوصی استفاده نکرد. همیشه مانند بقیه مردم می‌گفت چند صندلی که باید بگیریم، بگیرید، بقیه را مردم سوار شوند. چه زمانی که معاون‌اول بود و چه زمانی که مناصب دیگری داشت، ما نه در سفرهای داخلی و نه در سفرهای خارجی، هرگز به صورت خانوادگی همراه او نمی‌رفتیم. یک مسافرت که همان ابتدا که به ایران آمده بودیم انجام شد که با ماشین خودم رفتیم به دیدن دو، سه خانواده که فامیل ما بودند و با ماشین هم برگشتیم و من راننده بودم. دیگر هیچ‌جا با آقای دکتر نرفتیم، سفر خارجی هم که هرگز.

* علائق شخصی دکتر حبیبی قرآن، کتاب و موسیقی بود. همه نوع کتابی را هر جا می‌دید، ورق می‌زد. همین‌طور در فرانسه که بودیم امکانات مادی محدودی داشتیم. به‌راحتی از ایران نمی‌توانستند برای دکتر پول بفرستند. خود ایشان یک‌سری کتاب ترجمه می‌کرد و براساس ترجمه‌هایش پول به او می‌دادند. ولی هرچه بود، اگر در پاریس بودیم به کتاب‌فروشی‌های کنار رود سن که کتاب‌های دستِ‌دوم می‌فروشند، می‌رفت و بخش عمده‌ای از کتاب‌های فرانسه ما متعلق به آنجاست. یعنی ما یک کتابخانه داریم که حاوی کتاب‌های دست‌ِدوم دست‌فروش‌های کنار رودخانه سن است. پول نداشت اما دو یا سه یا پنج فرانک می‌داد و یک کتاب می‌خرید. موسیقی هم به‌طور اخص نبود، بلکه کنار خانواده می‌نشست و گوش می‌کرد. خیلی از موزیک‌های کلاسیک را دوست داشت و گوش می‌کرد.

*قرآن را خیلی دوست داشت و صوت‌های بسیاری از قاری‌ها را می‌شناخت. چاپ‌های مختلف قرآن‌ها را می‌شناخت که با خط چه کسی نوشته شده است و این موارد را تعقیب می‌کرد که خود قرآن چاپ کجاست. تعداد زیادی قرآن نیز داشت و مجموعه قرآنش موجود است.

*اگر می‌خواست با احترام از کسی صحبت کند و کسی می‌خواست برای او یک الگو باشد خود امام بود.

* آقای دکتر حبیبی موسیقی را خوب می‌شناخت و به خیلی از کنسرت‌ها می‌رفت و کنسرتی نبود که او را دعوت کنند و نرود؛ جزء محالات بود. با آقای چکناواریان دوست بود و هر وقت به ایران می‌آمد، حتما او را می‌دید. هم موسیقی کلاسیک را می‌شناخت و هم موسیقی اصیل ایرانی و هم موسیقی فعلی را.

*پیش‌نویس قانون اساسی اول را دکتر حبیبی در پاریس نوشته بود. دکتر از ١٠ کتاب یا بیشتر استفاده کرده بود و به‌علاوه مشاوران دیگری هم بودند که همه خوانده و کم و زیاد کرده بودند.

*آقای دکتر با گل‌آقا (آقای صابری‌فومنی) دوست بودند و از ابتدا برنامه رواج‌دادن نقد دولت را با هم هماهنگ کردند. آقای دکتر خیلی به رواج نقد در مطبوعات اعتقاد داشت. به‌همین‌دلیل گل‌آقا کاریکاتور آقای دکتر را می‌کشید و برای او می‌فرستاد. بعدها دکتر می‌گفت نفرست؛ به من بگویی راجع به چیست، کافی است. با هم روابط صمیمانه و دوستانه داشتند. از این کار هدف داشتند و این نبود که بی‌هدف این کار را انجام دهند. دکتر می‌خواست آزادی مطبوعات و نقد دولت شروع شود و بنابراین از خود شروع کرد.

‌دکتر از دولت حقوق می‌گرفت؛  نصف خرج خانه را من می‌دادم و نصف خرج خانه را آقای دکتر می‌داد. از خارج که آمدیم خانه شخصی نداشتیم و ٢٥ سال تمام مستأجر بودیم. به هر حال من امکانات مالی خانوادگی خود را داشتم و این ٢٥ سال مستأجری با عذاب خانواده من همراه بود. البته بالاخره در زمان حیات خود دکتر خانه‌دار شدیم. ولی آقای دکتر همواره با حقوق خودش زندگی کرد و من هم با حقوق خودم زندگی کردم.

*ایشان قند داشت که البته مقداری کنترل می‌شد. یک روز به او گفته بودند روزه نمی‌توانی بگیری و این مطلب ایشان را به‌شدت ناراحت کرد. روز شهادت حضرت علی(ع) در ماه رمضان ما برای شرکت در مراسم شب قدر بیرون بودیم. وقتی آمدیم دیدیم نیامده چیزی بخورد. متوجه شدم مشکلی پیش آمده به دفترشان سر زدم، دیدم روی زمین افتاده و از هوش رفته که احتمال دارد به خاطر افت قند بوده باشد. به ایشان که رسیدگی کردیم مشخص شد عفونت خونی پیدا شده و از همان‌جا شروع شد و چهارسال‌ونیم دچار بیماری بودند. اول در حالتی مانند کما رفتند و با تلاش گروه پزشکان که دکتر لاریجانی گرد آوردند و ازجمله با حضور دکتر فاضل، از کما بیرون آمد. بعد از آن مشکلات مختلفی داشتند ازجمله اینکه کلیه ایشان از کار افتاد؛ البته در مجموع دوباره به امور بنیاد ایران‌شناسی رسیدگی می‌کردند و می‌توان گفت بیماری جدی‌اي که ایشان را زمین‌گیر کند نداشتند. در نهایت در اواخر عمرشان -شاید مدت یک هفته- ضعف بیشتری پیدا کردند و تقریبا بستری بودند و نهایتا دچار ایست قلبی شدند.

انتهای پیام/

گیگر:

لینک مطلب

پاسخ دهید