مردم بی سواد و مرد شیاد (داستان)

0

گیگر :

به گزارش ایران ناز روستایی بود دور افتاده كه مردم ساده دل و بی سوادی در آن سكونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده كرده و بر آنان به نوعی حكومت می كرد…روستایی بود دور افتاده كه مردم ساده دل و بی سوادی در آن سكونت داشتند.

 

 

مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده كرده و بر آنان به نوعی حكومت می كرد.برحسب اتفاق گذر یك معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلكاری های شیاد شد و او را نصیحت كرد كه از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می كند. اما مرد شیاد نپذیرفت.

 

مردم بی سواد و مرد شیاد (داستان)

 

بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فریبكاری های شیاد سخن گفت و نسبت به حقه های او هشدار داد.بعد از كلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این شد كه فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود كدامیك باسواد و كدامیك بی سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گرد آمده بودند تا ببینند آخر كار،

 

مردم بی سواد و مرد شیاد (داستان)

 

چه می شود.شیاد به معلم گفت: بنویس «مار»معلم نوشت: مارنوبت شیاد كه رسید شكل مار را روی خاك كشید.و به مردم گفت: شما خود قضاوت كنید كدامیك از اینها مار است؟مردم كه سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شكل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا می توانستند او را كتك زدند و از روستا بیرون راندند.

پاسخ دهید