پیر مغان دمبل زد و به ریش ما خندید!

0

طنز و کاریکاتور > طنز – مدتی صاحب کاشانه شدم با این وام/ حیف این حسِ تملک که چه مستعجل بود/ حال توقیف شده منزل و من آواره/ سود اقساط چو سابق به سرم نازل بود!

 

اندر حکایت وامهای مسکن و مسائل و مشکلات آن…

 

یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود

منزلی شیک، که آمادهء هر محفل بود

نُقلی و کوچک و معمولی و تک خواب، ولی

تا بخواهی در و دروازهء آن خوشگل بود

آشپزخانه ” اوپن”، با همهء ملزومات

گر که اغراق نباشد به یقین کامل بود

نکته ای داشت که اغیار همه میگفتند؛

آن هم این بود که بامش ز ازل کاگِل بود

مشکل بعدی و بدبختی عظماتر از آن

قسطِ وامی که مُدامش غم آن در دل بود

مشکل خویش برِ پیر مغان بردم دوش

او که مشغول فعالیت با دَمبل بود

پیر پرسید: چه سان خانه به تو داد حکیم؟

گفتمش: وام گرفتم، که بسی مشکل بود

در دلم بود پس از وام شوم آسوده

چه بگویم که خیال من و دل باطل بود

مدتی صاحب کاشانه شدم با این وام

حیف این حسِ تملک که چه مستعجل بود

حال توقیف شده منزل و من آواره

سود اقساط چو سابق به سرم نازل بود!

بار دیگر شده ام در به در و سرگردان

خود از این وام همین دربه دری حاصل بود

پیر لبخند زنان خیره به من هیچ نگفت

مفتی عقل در این مساله لایعقل بود!

 

راستی یاد تو افتادم و آن کوچه و کوی

گر چه در واقع ز عشق تو دلم غافل بود

مصرع اول این شعر به تو ربط نداشت

قصدم از کوی تو، محدودهء آن منزل بود

 

 

مجید مرسلی

6060

 

[ad_2]

لینک مطلب

پاسخ دهید