Monday 5 December 2016

بک لینک شاپ

کد خبر : 75158
تاریخ انتشار : شنبه 18 ژوئن 2016 - 16:12
0 views بازدید

داستان زیبا و پندآموز فردا

گیگر : به گزارش ایران ناز هر شب وقت خواب این کلمات را مثل دعایی بر زبان می آورد و به رختخواب گرم و نرمش می خزید و به رویاهایش سفر می کرد .از فردا روز دیگری دارم. صبح به کتابخانه می روم. کمی فلسفه می خوانم، کمی تاریخ، کمی هم نقد. بعد می نویسم؛ آرام، بی صدا.  آنقدر که باریک شوم،   به نازکی […]

گیگر :

به گزارش ایران ناز هر شب وقت خواب این کلمات را مثل دعایی بر زبان می آورد و به رختخواب گرم و نرمش می خزید و به رویاهایش سفر می کرد .از فردا روز دیگری دارم. صبح به کتابخانه می روم. کمی فلسفه می خوانم، کمی تاریخ، کمی هم نقد. بعد می نویسم؛ آرام، بی صدا.  آنقدر که باریک شوم،

 

به نازکی خط آبی روان نویسم. اصلا کتابخانه مرا به شوق می آورد اما اول باید تکلیفم را با این رییس یکدنده روشن کنم …”از آخرین باری که قلم به دست گرفت چهار سالی می گذشت. آخرین داستان کوتاهش که به تازگی در ماهنامه یی چاپ شد ، فقط ناامیدترش می کرد .چهار سال هر چه بود میز اداره بود ،

 

عصرهای پر خمیازه ، غرولند اطرافیان و خواستگاران سمج و بدخلقی های او .غروب ها اما اغلب در خانه می ماند. در اتاق کوچکش روی زمین زانو به بغل می نشست. بی توجه به کتابهای دور و برش به سقف خیره می ماند تا شب از پنجره به اتاق بریزد و او آنقدر در تاریکی بماند که خواب چشمانش را پر کند و باز به رختخواب برود.

 

 

و گاهی از رختخواب بیرون بیاید. چند خطی بنویسد اما خیلی زود چشمانش خسته شوند و دوباره دراز بکشد و پلک بر هم بگذارد و به رویا برود؛ برود  تا به پیری برسد و به مرگ.عصرهای تابستان، بام ها و بالکن های سفید، سایه ی وهمناک درختان را به خود می گرفتند و خیابان کم عرض پشت اداره مثل همیشه تمیز و خلوت بود.

 

حجله ی یکی از بچه های محل با همه ی چراغهای پلاستیکی و گلهای شمعدانی ، هیچ زائری نداشت.با ناامیدی پشت میز کارش می نشست تا مثل خیلی وقتها سفیدی ها را بخواند اما صدای دکتر ترقی که از ته راهرو می آمد، فرصت نمی داد :در اعلامیه ی شماره ی ده این مطلب را تذکر داده ام.

 

داستان زیبا و پندآموز فردا

 

هیئت دولت سابق هم مستحضر است. از بی بی سی هم خوانده شد، بدون جا افتادن حتا یک واو. آدم به عشق همین چیزهاست که…اتومبیل دو در دکتر جای سالمی نداشت و هر صبح توی همین خیابان، پشت به شمعدانیها و چراغهای پلاستیکی ، پایین پنجره ی اتاق کارش پارک می شد.

 

هر وقت نگاهش به چشمهای تنگ و دهان گشاد دکتر می افتاد که در حین گرم کردن نان، آشپزخانه را پر از شعار می کرد، دچار رعشه می شد و ناچار به اتاقش پناه می برد.و آنقدر پشت پنجره می ایستاد و به آسمانی که دم دستش بود خیره می ماند تا باز طرحهای نیمه تمامی را که ماهها در کشوی میزش مانده اند بیرون بیاورد و نگاه کند و با خودش بگوید:” از فردا …

 

داستان زیبا و پندآموز فردا

 

“و بعد نوشته ها را در کشوی میز بیندازد. پرونده یی را باز کند و مشغول ترجمه شود: پشت به ابرهایی که قاب پنجره را پُر و خالی می کنند ؛ تا غروب.شب تن خسته اش را به خانه ببرد. مانتو و مقنعه اش را به چوب رختی همیشگی بیاویزد ، جلوی آینه کمدش بایستد . موهای خوابیده و کم پشتش را شانه بزند و خودش را برانداز کند :

 

” هنوز جوانم.”بعد هم ضبط را روشن کند و برقصد و برقصد تا سرحال شود و به آشپزخانه برود. شام سرپاییش را بخورد و رختخوابش را آماده کند. کتابهای روی میزش را یکی یکی بردارد. گردشان را با فوت بگیرد و باز سرجایشان بگذارد و به رختخواب گرم و نرمش بخزد و برود به رویا.“از فردا ، از فردا روز دیگری دارم. صبح به کتابخانه ، کمی فلسفه ، کمی تاریخ ، می نویسم ، باریک ، محو ، آبی ، آبی ، یکدنده ، یکدنده … یکدنده”

منابع : ناموجود
نویسندگان : ناموجود
چه امتیازی می دهید؟
5 / 0
[ 0 رای ]

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
انتشار یافته : 0 در انتظار بررسی : 2
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.


تبليغات تبليغات تبليغات تبليغات